بهار مرا را نه باد سرشار
نه شمیم گلهای نو بهار
و نه هیچ چیز دیگری نمی آورد
روزی روزگاری مهتاب
هم آغوشم بود
در شبهای مهتابی بی شما
دیگر صدای مبهم بهار را چگونه باور کنم
فریاد را در بیابان
نه بی انتهای دهشت انگیز
نه شبهای سردش
پایان نمی دهد
روزهاست سر به بیابان نهاده ام
و بر حریر روشن صحرا کنار نام تو می خوابم
روزی روزگاری مهتاب را به آغوش می کشیدم
اما اکنون مهتاب مرا سرد و صمیمانه به آغوش می کشد
و فردا خورشیدی غضبناک تن خاک اندود خاکسترم را سرد خواهد کرد
بر مدار مبهم اندوه و دلتنگی
گرامی باد نام تو
تویی که سرانجام عاشقی چون من با تو فناست
روزی روزگاری مهتاب مرا خاکستر می کند
من خواب حقیقتی خواهم دید
آنگاه است که خواب مرا نیز پرستوهای مهاجر خواهند دید
چراغی بدستم آویخته
و از مسافری سخن خواهم گفت
پر پر به دین پروانه ها
روزی روزگاری
که می دانم دور نیست
آنقدر گمنام خواهم شد
که هر لحظه به نامی در آیم
و آنقدر می میرم
که برای همیشه زنده خواهم ماند
می دانم
روزی روزگاری خواهد بود
آسمان نام مرا به روی ابر های پاییزی بنویسد
و همه نام مرا بدانند
نام من خواهد بود
روزی روزگاری مهتاب خاکسترش کرد
نوشته ی مهدی